دارم میروم طرف شهر با مادرم یکجا. میخواهم در اوج ناامیدی دست به کاری بزنم، ببینم چه گُلی را به آب میدهم. میخواهم کسبوکاری را راه بندازم. از خانه بیرون میشوم؛ هوا بهشدت گرم شده. امسال چه زود گرم شد! مانتو پوشیدم، کاملاً حجاب اسلامی. در این روزها اصلاً امنیت دختران تضمین نمیشود؛ لتوکوب و دستگیری…
سر کوچه میروم، مادرم را میبینم. متوجه میشوم که در این پنج سال، از غم دخترانش، پوستش چروک شده است. چشمهایش پر از اشک شده. بخاطر من عصبانی است. چرا؟ چون زیادی میروم بیرون. همین دیشب دعوایمان شد، بخاطر اینکه چرا انقدر در بیرون فعالیت داری؛ همه آموزشگاههای دخترانه که پلمپ شد. گفت: «دختر، اصلاً میفهمی تا تو برگردی یک قط گوشتم آب میشه؟»
در عوض، من سکوت میکنم. راستش حرفی هم برای گفتن ندارم. به هر صورت، دارم میروم طرف شهر و مادرم همچنان عصبانی است، با چشمان اشکآلود. ایکاش درکش میکردم تا کمتر عذاب میکشید. منم اخیراً بهخاطر کابوسهایی که میبینم، زیادی تندخو شدهام.
به مادرم میگویم: «چادر نیاوردم، مشکلی که پیش نمیایه؟» با عصبانیتِ آمیخته به نگرانی میگوید: «من کارت ندارم، هر کار میخواهی بکن.» شاید بیشتر از هزار بار این جمله را از طرف مادرم شنیده باشم، ولی هیچوقت ندیدم عملیاش کرده باشد. همیشه کارم داشت، همیشه دعوایم میکرد، همیشه نگرانم بود. چی کنم دیگر؟ مادر است و من تا خودم صاحب فرزند نشوم، درکش نمیکنم.
موبایلم چهار درصد چارج دارد. همیشه از نوشتن میترسیدم؛ در حالیکه نیازمند همین چهار درصد هستم، باز هم باید بنویسم، وگرنه محتوا از یادم میرود. گفتم که از نوشتن میترسم! و البته از بس که این ذهن لعنتیام درگیر است، ضمنِ کابوسهایی که اخیراً مراحمِ خوابم شده است. به لطف این کابوسها آرامش ندارم و بدنم هر صبح سفت میشود؛ در حدی که باید مادرم بیاید راستش کند!
هوای خوبی است. از داخل فلانکوچ (موتر)، نسیم زیبایی صورتم را لمس میکند. ایکاش میتوانستم گیسوانم را رها میکردم و میسپردم دست باد؛ حیف که اینجا جرم است…
گفتم که کابوسها مراحمم شده است. امصبح، بدنم سفت شده بود از خیر این کابوسها. خواب دیدم که یک گله ریشسیاه با کتهای سفید دنبالم میکنند. گیسوانم در باد میرقصید؛ دستم پر از کتاب بود: «جز از کل»، «کیمیاگر»، «ملت عشق»، «جنگ چهرهی زنانه ندارد»… آنان انگاری دخترانی را که کتاب دارند میبرند و شکنجه میکنند.
آخرین بار که آموزشگاهمان را پلمپ کردند، با گوشهای خودم شنیدم که یک سفیدپوشِ غولآسای ریشگنده گفت: «شما دختران احمق را چی به درس، با این حجاب!» حالا در کابوسم میدیدم همان شخص، با همان ظاهر و هیکل، دنبالم راه افتاده چون چند تا کتاب دستم است.
روی کوه بزرگی بودم؛ البته نمیشد گفت کوه، صخرههای بزرگ. چه جای زیبای تنگ و در عین حال وحشتناک و بزرگی! صدای سفیدپوشان میآمد و من میترسیدم. متوجه شدم که با موتور دنبالم میکنند. رفتم زیر یک صخره که به اندازه دو دست جا داشت. چهار دستوپا رفتم. کتاب «جز از کل» از دستم افتاد. هرچه تقلا کردم، دستم نرسید. قید کتاب موردعلاقهام که نصفه خوانده بودم را زدم و به فرار کردن ادامه دادم.
شالم افتاد، گیسوانم همچنان در این صخرهی بیبادِ تاریک میرقصید. به خانه رسیدم؛ هیچ اثری از آن ریشگندهها نبود. انگار تلپورت شده باشم. مادرم نگران بود و چشمانش پر از اشک. گفت: «دختر، کجایی تو؟ نگفتم نرو بیرون در این شرایط خراب؟! شُلهات را بخور و پردهات را بکن!»
گفتم: «مادرجان، طالبها دنبالم بودند چون من کتابخانه دارم. همه دار و ندارم را میخواهند بگیرند.» و در آغوش مادرم زار زدم؛ انگار سالها بود گریه نکرده بودم.
مادرم تکانم میدهد، با نگرانی: «دخترجان، چادرت را بپوش و پایین شو، رسیدیم!» میگویم: «باشه مادر.»
از موتر پایین میشویم، کرایه را میدهم. هوا همچنان سوزان است. پنج سال است که با شکست مواجه میشوم، ولی خوب، چیزهای زیادی یاد گرفتم. فهمیدم هزاران شکست در راه رویا شیرین است. خوب، بروم ببینم که چی ماجراجویی در پیش دارم با این کسبوکار جدید. مشکلی نیست اگر باز شکست خوردم؛ آخر من دختر افغانم، این داغ هم روی داغهای دیگرم! موردی نیست؛ بیشتر میسوزم. چه نامرادیِ تلخی… جوشیدن سلولبهسلول تنم را میشنوم!
نویسنده: مطهره هاشمی